تبليغاتX
سوشیانت
این وبلاگ نقطه آغازی است برای من ، برای تو و یا شاید برای ما....
یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود "دیروز فردی که همیشه در اداره مانع پیشرفت شما بود ،درگذشت .مراسم تشییع جنازه فردا ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات بر گزار می شود."

 در تمام اداره صحبت از این اعلامیه عجیب بود.همه از خبر مرگ یکی از همکاران شان ناراحت شده بودند .اما در عین حال کنجکاو بودند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آنها می شد ، چه کسی بوده است.فردا صبح همه کارمندان ساعت 10 به سالن اجتماعات رفتند .به تدریج  جمعیت زیاد شد و صدای پچ پچ در سالن پیچیده بود .همه با هم می گفتند: "این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره شده بود؟خوب شد که مرد!"

 در همان حال نیز افکار جالبی از موفقیت ها و کارهای نکرده به ذهن شان می آمد و خوشحال تر می شدند. کارمندان در صفی قرار گرفتند تا برای ادای احترام به کنار تابوت بروند ولی وقتی به درون  تابوت  نگاه می کردند ،ناگهان خشک شان می زد و زبانشان بند می آمد.درون تابوت آیینه ای بود که هر کس ،به درون تابوت نگاه می کرد ، تصویر خود را می دید .نوشته ای نیز درون تابوت بود :تنها یک نفر می تواند مانع پیشرفت شما شود و او نیز کسی نیست جز خود شما.شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی خود را متحول کنید.زندگی شما با تغییر رئیس ،دوستان،والدین، شریک زندگی یا محل کارتان دست خوش تغییر نخواهد شد ، زندگی شما فقط وقتی تغییر می کند که شما باورهای نادرست و محدود کننده خود را کنار بگذارید.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 7:24  توسط مهتاب  |